شبای زیادی رو اینجوری گذروندمتنها، بیحوصله، ساکت و یه گوشهی مبل نشستهدقیق یادم هست که کدوم شب و تو یکی از همون شبا بود که فهمیدم امیدواری بهترین حس و بدترین شکنجهسو اون شب، شبی بود که تو آمدی یکی از همون شبا بود که فهمیدم هیچکسی جز خودم واسم نیست مگر اینکه عاشق شده باشم، و عاشقت شدم، بی پیرایه ، عاشق مثل عاشقتو یکی از همون شبا فهمیدم باید بریزم بیرون تا جمع نشه تو دلم و یهو یهجوری بترکه که گند کل خونه رو و زندگیم رو بردارهشبی که تو امدی، همه رو بهت گفتمیکی از همون شبا که تو حال خودم نبودم و حال خودم داشت از خودم بهم میخورد و تصمیم گرفته بودم خودمو ول کنم، فهمیدم که خودمم دیگه خودمو دوست ندارم ولی هنوز منتظر بودم یه دستی از غیب بیاد و کشیده بشه رو سرمو بهم بگه نترس، نگران نباش، من هستمو اون دست غیب تو بودی، گفتی، نترس، نگران نباش، من هستمیکی از همین شبا بود که به خودم گفتم: ببین منو، بسه دیگه ، قرار نیست کسی بیاد، زور نزنولی خدا معجزه کرد و تو آمدییکی از همین شبا فهمیدم جام اینجا نیست، یکی از همین شبا خسته میشم از این همه مزخرف بودن خودم برای خودم و خودم برای همه، یکی از همین شبا دعا کردم که بخوابم و صبح هرگز پانشم که چیزی رو درست کنم ولی اومدی و عشقت بهم امید دادبعد از اون شب که معجزه بهم نازل شد، عهد بستم برات اون آدمی باشم که وقتی خستهای و فشار روته غمگينی يا خوشحالی، ذوق زدهای و دلت دیوونهبازی ميخواد، یا وقتایی که نیاز به هم صحبت داری اولین نفر رو من حساب كنی ایناس که واسه من ارزش دارهایناس که عشق رو معنا دار میکنه و از اون رو به بعدتا وقتی نفس میکشم تو واسم ، اولین بارون پاییزیتو واسم ، بغل شدن، وسط گریه هستی تو واسم ، بوی خاک بارون خورده هستی تو واسم، بوی گل یا
برچسب:
نویسنده: نگار حکیمی
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 13:05